امشب کناره پنجره دلنگران نشسته ام و منتظر:
منتظر کسی که فانوس تنهائی مرا روشن کند و آمدنش
مرا از پس حصار تنهائی بیرون بیاورد تا
غرق در تاریکی خویش نشوم

زمان
برآنان که در انتظارند بسیار آهسته می گذرد
و بر آنان که غصه دارند بس دراز است
و بر آنان که شاد و خرم اند بس کوتاه
اما بر آنان که عاشق اند
زمان ابدیت است

چه شب ها به یاد تو کلمات رو بیدار نگاه داشتم تا شاید
زیبایی هایی که در توست را وصف کنم
ولی هر چه کردم نتوانستم گوشه ای از لبخند تو را وصف کنم

غروب عاشقانه رنگش طلائی ست
اگر چه آخرش مرگ و جدائی ست
زندگی هم دروغی بیش نیست
گر شطرنج غم باشد فرار از کیش نیست
عمری ست از خانه خرابانه جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
گل می خواستم وگر نه خار بسیار است
تو را می خواستم وگر نه یار بسیار است

.jpg)
هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را
هرگز نگیرد هیچ کس در قلب من جای تو را
اگر در خواب می دیدم روز جدائی را
به دل هرگز نمی بردم خیال آشنائی را